آنجا وببین پرنده ها میچرخن
من خنده کنان ولی شماها اصلا
ایستاده ام ونترسیدم دوستان
رو چار پایه وطنابی دور گردن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:28 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه، کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
لاله ی وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمه ی نور عطش می بویید
ریشه در ماه، ولی روی زمین می رویید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چهارجهت پنجه ی پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانونِ عطش، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:35 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه

مي دوني ؟
يه اتاق باشه .....
گرم گرم ....
روشن روشن....
تو باشي و منم باشم
کف اتاق سنگ باشه....
سنگ سفيد....
تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟
تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي....
منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟....
مي گي : آره
چشماتو مي بندي
بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟
مي گي : آره
و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم......
قصه مي گي
يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه
مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...
يه حرکت سريع...
يه جمله ي عميق بلدي ؟
نه واي !!!
تو که نمي بيني
و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستي نمي بيني .....
من تيغ و از جيبم در ميارم....
نمي بيني که سريع مي برم
نمي بيني که خون فواره مي کنه...
روي سنگ هاي سفيد و
نمي بيني که دستم مي سوزه
من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني
تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني
من دارم دستمو نگاه ميکنم
دست چپمو.....
خون ازش مياد
مي دوني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام
خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها
مسيرش قشنگه.....
حيف که چشمات بسته است
نمي بيني .....
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده
محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه
مي بيني که نا منظم نفس مي کشم
تو دلت مي گي آخي............
نفسم گرفت.. ..
مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني
سردتر مي شم ...
مي بيني که ديگه نفس نمي کشم
چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم ...
مي دوني ؟
مي ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن...
از اين هايي که مردن...
از خون ديدن
ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...
در کناره تو ...
و در آغوشه تو ...
گريه نکن
من ديگه نيستم که ببوسمت.....
بگم خوشکل شدي
تو خيلي گريه مي کني
دلم مي شکنه ...
دلم نازکه...
نشکونش
باشه ؟
من مردم ولي تو باورت نمي شه
تکونم مي دي که بيدار شم
فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم
مي بيني نفس نمي کشم ....
ولي بازم باور نمي کني
اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه...
اما فايده نداره
من مردم ...
ولي براي تو زنده ام
پس هر شب به اين باغ بيا ..
ولي گريه نکن
اما اینو بدون هنوز
دوستت دارم.............
آدم برفی.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:47 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:27 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
فردا
از سر تقصير تو ميخندم
وامروز به جاي خودكشي مي خندم
وتو هنوز سردرگم
خنده كن
مثل من
من؟؟؟؟؟؟؟؟من كيم؟
حتما يك آدم
ولابد احساسي
بسه ديگه عاشقانه حرف زدن
اينها بهانه ايست براي حرف زدن
شكلات ميخوري؟؟؟؟
تمشك چطور؟
تو ديگر عادت كردي به خوردن غصه ي من
اما عادت من آدامس جويدنيست كه تو را فراموش كرده
حتي سيگار كشيدنم
ما کسايی که به فکرمون هستن رو به گريه می اندازيم.
ما گريه می کنيم برای کسايی که
به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايی
هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن.
اين حقيقت زندگيه !!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:51 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
من از این خنده ها خیلی ندارم
نگو عاشق شدن میلی ندارم
بیا قدری کمی باهم بگرییم
خودت فهمیده ایی لیلی ندارم
پرنده
روز اولی که دیدمش یه شاخه
که غنچه ی قرمزیش باز نشده بود یادمه واسم آورده بود وعاشقانه بهم گفت دوستت دارم فردای اون روز یه شاخه گل زرد برام آورده بود وخیلی رک گفت ازت بدم میاد وازم تنفر داره ودیگه دوستم نداره...روز سوم بود که یه شاخه گل سفید آورد گذاشت رو مزارم گفت منو ببخش شوخی بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:48 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
مَا مِنْ يَوْمِ نَيْروُزٍ إلّا وَنَحنُ نَتَوَقَّعُ فِيهِ الفَرَجَ لِأنَّهُ مِنْ أيّامِنا وَأيّامِ شِيعَتِنا.
هيچ نوروزی نيست مگر آنكه ما در آن روز، منتظر فرج هستيم؛ زيرا نوروز از روزهای ما و شيعيان ماست.
خسته ام...خیلی..از اینکه آدما تو خودشون رفتن وشایدم این یه خیال باشه...خودمو مثال میزنم..این روزها که همه در تب وتاب بهارند ولی من به فکر...اصلا ولش کن..وقتی هرچی اهنگ غمگین هم بی تاثیره حتی این اهنگ خودمون..نمیدونم چی شده که قبلا اهنگ ها بهونه ی خوبی بوداما حالا...چه اهنگی بزارم؟؟؟
همه چیز جای خودشه بهار بهونست...انگار همین دیروز بود سر سفره ی هفتسین از خدا خواستم راحتم کنه...جوابمو نداد...ناراحت نیستم..زندگیه...امیدوارم امسال سین سفرهاتون کم نباشه من که سفرمو واسه امسال..سکوت...سفر...سیاهی...سرمه اشک...سحر...سجاده و سین سال وگذاشتم تاسر سفره باهاش بهارمو تقسیم کنم
شما سفرتون چیاست؟؟؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:8 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
اينجا غزل سياسي و باران سياسي است
حرف شروع و نقطهي پايان سياسي است
آدم... فريب... وسوسه... يك سيب سرخ... بعد
در كل فريب و حيلهي شيطان سياسي است
وقتي كه كافرم به چه ايمان بياورم
حتي قسم به ساحت قرآن سياسي است
بايد به عمق فاجعه نزديكتر شوم
ها! ماجراي نوح و طوفان سياسي است
خاكي كه خشك ميشود از پيش چشمتان
اين خشكي مداوم گلدان سياسي است
***
بابا: گرسنهايم كمي نان نميخري؟!
سگ دو زدن براي كمي نان سياسي است؟!
تا كي فقط اسارت و در جا زدن؟! بفهم
اصلاً وجود و خلقت انسان سياسي است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:3 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دقمرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:48 توسط پرنده××آدم برفی ××پروانه

